تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


دلنوشته... عید...  

دلم خیلی برای قدیما تنگ شده.. زمانی ک عید بوی تازگی داشت..رنگو رو داشت.. حس خوب میداد..الان اما دیگه هیچی مث سابق نیست.. همه چی رنگ باخته..دیگ ن از رنگ ماهی قرمز ذوق زده میشم ن بوی سبزه آرومم میکنه..ن واس خرید عید ذوقی واسم مونده..

ادامه مطلب  

۳۲۵-..........  

خیلی وقته نه عکسای پاییزی داریم نه برفی... نه روزای تولدامون میشه با هم کیک بخوریم نه سیزده به درا با هم سبزه بندازیم تو آب...خیلی وقته که ولنتاین فقط یه روزه از پشت سیم تلفن.. یادم نمیاد منم دنبال سورپرایز کیک قلب قلبی برا این روز باشم... یا دغدغه ی جشن سالگرد عروسی و عقدمونو داشته باشم...خیلی وقته که روزای ما شدن چهار روزِ سریع به سرعتِ باد..کلی عجله ای و بازم صبر برای چند روز بعدی.. مناسبتا که میشه دلم اندازه ی همه ی دلای تنهای دنیا میگیره...دلم دا

ادامه مطلب  

۳۲۵-..........  

خیلی وقته نه عکسای پاییزی داریم نه برفی... نه روزای تولدامون میشه با هم کیک بخوریم نه سیزده به درا با هم سبزه بندازیم تو آب...خیلی وقته که ولنتاین فقط یه روزه از پشت سیم تلفن.. یادم نمیاد منم دنبال سورپرایز کیک قلب قلبی برا این روز باشم... یا دغدغه ی جشن سالگرد عروسی و عقدمونو داشته باشم...خیلی وقته که روزای ما شدن چهار روزِ سریع به سرعتِ باد..کلی عجله ای و بازم صبر برای چند روز بعدی.. مناسبتا که میشه دلم اندازه ی همه ی دلای تنهای دنیا میگیره...دلم دا

ادامه مطلب  

"جواب ابلهان خاموشی ست"  

ابوعلی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و يونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و يونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
خر سوار آن

ادامه مطلب  

روشنی من گل آب/سهراب سپهری  

ابری نیستبادی نیستمی نشینم لب حوضگردش ماهی ها روشنی من گل آبپاکی خوشه زیستمادرمریحان می چیندنان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تررستگاری نزدیک لای گلهای حیاطنور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزدنردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آردپشت لبخندی پنهان هر چیزروزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداستچیزهایی هستکه نمی دانممی دانم سبزه ای را بکنم خواهم مردمی روم بالا تا اوج من پر از بال و پرمراه می بینم در ظلمت من پر از فانوسممن

ادامه مطلب  

 

پسرک یادش میاد نزدیکی های عید که می شد ، همسایه ها واسه خونه تکونی مثل موروملخ می افتادن به جون در و دیوار خونه هاشون ، حالا بساب و تا کی بساب . مثل امروزی ها شوهراشون قربونشون برن کلاس دار که نبودن ، آدم های ساده سنتی و بی غل وغش که باهم رفیق و با صفا بودن یه جورایی توی کارها شون تقسیم کاری داشتن یعنی یه گروه توی جابجا کردن اثاثیه ، یه گروه توی خونه تکونی و خاک گیری وسایل خونه ، یه گروه توی شست و شوی قالی ، گلیم ، در و دیوار کف اتاقها و حیاط هاشون

ادامه مطلب  

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه

ادامه مطلب  

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه

ادامه مطلب  

از راه (طریقت) بُرو ای گوهر مقصود  

  دیروز نه آغاز و نه انجام جهان بودگویا غم و شادی همه در پرده نهان بود گر مرد رهی غم مخور ای دوستالبته رسیدن هنر گام زمان بود گر رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقیبنگر که ز مجنون به هر گام نشان بود آبی که روان گشت  فرورفت ولی زوددریا شود آن رود که پیوسته روان بود از روی تو دل کندنم آموخت زمانهشمشیر زمان دررگِ خونابه فشان بود افسوس و ُدریغا که در این بازی خونینبازیچه ی ایام دل آدمیان بود در رهگذر قافله ها  لاله و گل کاشتاین دشت که پامال سواران خزان ب

ادامه مطلب  

از راه (طریقت) بُرو ای گوهر مقصود  

  دیروز نه آغاز و نه انجام جهان بودگویا غم و شادی همه در پرده نهان بود گر مرد رهی غم مخور ای دوستالبته رسیدن هنر گام زمان بود گر رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقیبنگر که ز مجنون به هر گام نشان بود آبی که روان گشت  فرورفت ولی زوددریا شود آن رود که پیوسته روان بود از روی تو دل کندنم آموخت زمانهشمشیر زمان دررگِ خونابه فشان بود افسوس و ُدریغا که در این بازی خونینبازیچه ی ایام دل آدمیان بود در رهگذر قافله ها  لاله و گل کاشتاین دشت که پامال سواران خزان ب

ادامه مطلب  

چاربیتی (مکان های محلی)  

 
همانطوری که قبلا نیز گفته شد . گاهی از بعضی از مکان های محلی در چاربیتی ها یاد شده است که نشانه تعلق خاطر شاعر به آن مکان است و یا شاید شخص شاعر اهل آن محل بوده است و یا معشوقه اش در آنجا ساکن بوده و یا به هر دلیل دیگر و یا شاید هم می خواسته قافیه شعرش را جور کند. 
در هر حال من در اینجا جند نمونه از چاربیتی هایی که در آنها نام اماکن محلی آمده جمع آوری کرده و خدمتتان تقدیم می کنم امیدوارم مقبول نظر بیفتد.
اگر یارم به سردو بــــــاشه میرم         

ادامه مطلب  

چاربیتی (مکان های محلی)  

 
همانطوری که قبلا نیز گفته شد . گاهی از بعضی از مکان های محلی در چاربیتی ها یاد شده است که نشانه تعلق خاطر شاعر به آن مکان است و یا شاید شخص شاعر اهل آن محل بوده است و یا معشوقه اش در آنجا ساکن بوده و یا به هر دلیل دیگر و یا شاید هم می خواسته قافیه شعرش را جور کند. 
در هر حال من در اینجا جند نمونه از چاربیتی هایی که در آنها نام اماکن محلی آمده جمع آوری کرده و خدمتتان تقدیم می کنم امیدوارم مقبول نظر بیفتد.
اگر یارم به سردو بــــــاشه میرم         

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1