تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


طلوع  

باز کن پنجره راآسمان منتظر استآسمانی که ز چشم ترِ اومی چکد اشک غروراشک احساس نیازش به طلوع رخ تواز پس پنجره‌ی بسته و سرد باز کن پنجره راپشت دیوار سکوت تو، کسی زندانی استکسی آنجاستکه مستانه‌ترین نغمه‌ی اوهق‌هقی پنهانی است

ادامه مطلب  

 

 
عاشقم اهل همین کوچه‌ی بن‌بست کـناری که تو از پنجره‌اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره‌ی باز کجا؟ من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟ تو به لبخند و نگاهی منِ دلداده به آهی بنشستیم تو در قلب و منِ خسته به چاهی گُنه از کیست؟ از آن پنجره‌ی باز؟ از آن لحظه‌ی آغاز؟ از آن چشم ِ گنه کار؟ از آن لحظه‌ی دیدار؟ کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت، همه بر دوش بگیرم جای آن یک شب مهتاب تو را تنگ در آغوش بگیرم

ادامه مطلب  

دلت می آید؟  

پشت هر پنجره دیوار، دلت می آید؟
من و تنهایی و تکرار، دلت می آید؟
تو فقط سعی بر آنی که مسافر باشی
چشم من در پی اصرار، دلت می آید؟
من کمی تلخ، مرا خط بزن از زندگی ات
جای من فاصله بگذار، دلت می آید؟
من کمی تلخ کمی عاشق شاعر پیشه
بر من این تلخی بسیار، دلت می آید؟
آه سخت است مخواه اینکه بگویم که برو
که خداوند نگهدار، دلت می آید؟
پشت هر پنجره لبخند و غزل زیبا نیست
پشت هر پنجره دیوار، دلت می آید؟
 

ادامه مطلب  

افکارتان زندگی شما را می سازند  

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند. پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد، و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است! او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود! افکارتان زندگی شما را می سازند؛ مواظب افکارتان باشید.
 
فلورانس اسکاول شین

ادامه مطلب  

پنجرۀ سالن مطالعه  

نشسته‌ام روبروی پنجره؛ پنجره‌ای که رقص برگ‌های پاییزیِ درختانِ آن طرفش را به رخ من می‌کشد.
و نسیم خنک پاییزی راهش را از لای شاخه‌ها و برگ‌های درختان باز می‌کند و از چارچوب پنجره عبور می‌کند و با نوازش دست‌ها و صورتم از کنار من می‌گذرد.
و نور لطیف پاییزیِ خورشید از لا‌ به لای شاخ و برگ درختان سرک می‌کشد و خودش را به همراه سایه‌های متحرک درختان، نقش می‌کند روی میز کارم.

ادامه مطلب  

زندگی،  

زندگی،ترجمه ی روشن خاک است،در آیینه ی عشقزندگی،فهم فهمیدن هاستزندگی،سهم تو از این دنیاستزندگی،پنجره ای باز به دنیای وجودتا که این پنجره باز است ،جهانی با ماستآسمان ،نور ،خدا ،عشق،سعادت با ماستفرصت بازی این پنجره را دریابیم،درنبندیم به آرامش پر مهر نسیمپرده از ساحت دل،برگیریم ،رو به اینپنجره با شوق،سلامی بکنیمزندگی،رسم پذیرای از تقدیر استسهم من،هرچه که هستمن به اندازه این سهم نمی اندیشموزن خوشبختی من،وزن رضایتمندیستشاید این راز ،هم

ادامه مطلب  

و بیت آخر غزل  

باز هوای نوشتن میکنی. با اینکه نمی خواندش
روبرو پنجره ای با درختان اندکی لباس پاییز بر تن کرده
لیوان قرمز رنگ تا نیمه پر از پوست پسته
این کنار تر پنجره ای به درختان شفاف تری با چند برگ زردتر به چشم آمده
و کلبه خانه همسایه با پنجره ای کاش
و یانی
و غروب
و چشمی که باز کرده ای با شعر حافظ
از هر طرف که رفتی جز وحشتت نیفزوده
و نقطه صفری که تنها تو ایستاده ای ساکت و نظاره گر
و رقص درختان در باد
و بیت آخر غزل
 

ادامه مطلب  

یک پنجره برای دیدن ...  

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره یک ذره آفتاب و کمی پنجره ای کاش جای این همه دیوار و سنگ آیینه بود  و آب و کمی پنجره در این سیاه چال سراسر سوال چشم و دلی مجاب و کمی پنجره بویی ز نان و گل به همه می رسید با برگی از کتاب و کمی پنجره موسیقی سکوت شب و بوی سیب یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
مرحوم قیصر امین پور

ادامه مطلب  

عاشقم  

عاشقم..... اهل همین کوچه ی بن بست کناری ، که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟ من کجا ؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا ؟ تو به لبخند و نگاهی ، منِ دلداده به آهی ، بنشستیم تو در قلب و منِ خسته به چاهی...... گُنه از کیست ؟ از آن پنجره ی باز ؟ از آن لحظه ی آغاز ؟ از آن چشمِ گنه کار ؟ از آن لحظه ی دیدار ؟ کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم جای آن یک شب مهتاب ، تو را ثانیه ای در کوی عشاق ببینم

ادامه مطلب  

تو ..  

روی سکوی کنار پنجره ، همه شب جای منه
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم ، همیشه یار منه
کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره میپرن توی کوچه ، سر حال از اینکه آزاد شدن نمیدونن که اسیر دل سنگ باد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه ، همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ساعتمه
حالا من موندمو یک دونه ورق که اونم از اسم تو سیاه میشه 
همه چیم تو زندگی آخرش به پای تو هدر میشه 
چشمانم فاصله را از پنجره دید میزنه ، درهای پنجره رو تا انتها باز میکنم 
تو خیالم  با تو پرواز میکنم......

ادامه مطلب  

فقط توی خواب این روزا میشه باهم باشیم، چ حکمتی داره پارک، انجمن شعر و این دوری  

شعر من تمام می شود اگر پنجره ای
سوی این اتاق کاغذین دل نظر کند
تا ک شاپرک از آن نور امید
جان بگیرد و به پشت پنجره سفر کند
شعر من تمام می شود اگر
آنهمه دعای صبح و آه شب اثر کند ! 
یا تمام می شود اگر صدای پای زندگی
از هر انبساط سرد سینه ام ...
.
.
.

ادامه مطلب  

البته تموم شد  

قرار شده بود من برم باهاش صحبت کنم.زمستون بود.هوا سرد بود.
وقتی صحبت هامون تموم شد،برگشتم
هوا خیلی گرم شده بود.من به عنوان یه ادم سرمایی،داشتم از گرما میمردم.
شوفاژ رو خاموش کردم،پنجره رو باز کردم
بعد از چند دقیقه که هنوز گرمم بود،گفتم کی پنجره رو بست؟؟؟ بهم جواب دادن: خودت پنجره رو باز کردی و بعد دوباره بستیش!
پس چرا چیزی یادم نبود؟
اصلا چرا به تو امیدواری داده بودم؟؟؟ چطوری میخواستم حرف های ردو بدل شده رو بهت بگم؟؟ ولی اخرش هیچی بهت نگفتم.نگ

ادامه مطلب  

لطفا سعی کنید عشق رو ببینید  

الکی میگفت نمیدونم عشق چیهفک میکرد من ندیدم صبح یواشکی دو قاشق عشق ریخت تو لیوان چای هم زد،بعد لبخندشو جمع و جورکرد آورد داد دستم گفت واسه خودم ریختم واسه تو ام ریختم.ولی هرکسی نمیدونست من چای رو فقط با شکر میخورم.میدونست؟همین دم ظهری.پاشد پنجره رو باز کرد دستاش بو عشق گرفته بود.بهش گفتم یه بویی میاد گفت بوی اقاقیای پشت پنجره س.دم پنجره وایسادم اون که دور شد دیگه هیچ بویی نمیومد.سرشب حتی دونه های عشق وسط بادمجونایی که سرخ کرده بودو انکار

ادامه مطلب  

 

پشت پنجره ایستاده ام. برف می آید. چند بار تا به حال این حیاط قدیمی چهارده-پانزده ساله سفید پوش شده؟ چندبار تا به حال انعکاس هرم گرما را توی برگهای درختهای خسته اش و سنگفرش قدیمی اش دیده ام؟ زندگی همین بود. دور و تسلسل تکراری فصل ها در قاب منظره ی پشت پنجره ی اتاق. من از این همه تکرار خسته ام، دلم فصلی نو می خواهد.

ادامه مطلب  

درگیری بی‌خوابی  

سه و نیم صبح است. از خواب بیدار می‌شوم. کمی وول می‌خورم. خوابم نمی‌برد. فکر کار ناتمامم رهایم نمی‌کند.
بلند می‌شوم دو نامه به دو نفر می‌نویسم. و می‌فرستم.
پسرک بیدار می‌شود. آب می‌خواهد و می‌رود دستشویی. می‌خوابانمش و دوباره برمی‌گردم سر کارم. 
اتاق مطالعه سرد است. اینقدر عایق‌بندی پنجره‌ها بد است که وقتی باد می‌آید، با اینکه پنجره بسته است پرده تکان می‌خورد. درست مثل وقتی که پنجره باز است! یک دست لباس دیگر روی لباس‌هایم می‌پوشم. ولی

ادامه مطلب  

عاشقتم ...  

ﻋﺎﺷﻘﻢ …
ﺍﻫﻞ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﭼﻪ ﯼ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﮐـﻨﺎﺭﯼ ،
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﺵ ﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﻦِ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﻬﺎﺩﯼ ، ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ؟ ﮐﻮﭼﻪ ﮐﺠﺎ ؟
ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ ﺑﺎﺯ ﮐﺠﺎ ؟
ﻣﻦ ﮐﺠﺎ ؟ ﻋﺸﻖ ﮐﺠﺎ ؟
ﻃﺎﻗﺖِ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺠﺎ ؟
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ، ﻣﻦِ ﺩﻟﺪﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﻫﯽ ،
ﺑﻨﺸﺴﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻭ ﻣﻦِ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﭼﺎﻫﯽ …
ﮔُﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﯿﺴﺖ ؟
ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ ﺑﺎﺯ ؟ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺁﻏﺎﺯ ؟
ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﺸﻢِ ﮔﻨﻪ ﮐﺎﺭ ؟ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩ

ادامه مطلب  

 

من دلم برای این پنجره ها تنگ میشه
 
انگاری آدم تو آسموناس 
تا ته هر چیزی رو، هر موقعی از روز، میشه دید.
صبح؛ تاریک و روشن آسمون.
ظهر؛ ابرای کپل و سفید که لم دادن ...
غروب؛ آفتاب نارنجی که خودشو میکشه پشت خونه های خشکِ سیمانی
شب، ماه رو میشه چید...
الانم میتونی تو خونه باشیو برفو بغل کنی.
 
من دلم برا این پنجره ها تنگ میشه ...

ادامه مطلب  

تِئوری توری پنجره  

زندگی در خارج بعید به آدم یاد میده فقط به خودش (یا در مورد من به خودش و هم‌خونه‌اش) متکی باشه. کی فکرش رو می‌کرد یه روزی یاد بگیرم چطوری سوراخ‌های توری آلومینیومی پنجره رو رفو کنم. انقدر روی ریزه‌کاری‌های این خونه وقت و انرژی گذاشته‌ام که وقتی دال میگه ممکنه خونه‌ی مناسب‌تری پیدا کنه رنگم می‌پره و شروع می‌کنم از در و دیوار داستان ساختن که چرا این خونه از همه‌ی گزینه‌های دیگه بهتره و نباید حتی فکر جابه‌جا شدن به سرمون بزنه.
هنوز دو تا ا

ادامه مطلب  

خسیس/ عباسی  

صدای باد در بیرون از اتاق به گوش می رسد مرد نگاهی به پنجره میکند لبه پلاستیکی که به سر تاسر پنجره کشیده تکان میخورد .. مرد یک میخ وچکش را بر میدارد وبه سمت پنجره می رود وقسمت ازاد نایلون را محکم میکند ... مرد سمت بخاری می رود شعله ان را کمتر میکند ..زن از داخل کمد رختخواب پتوی دیگری می اورد و روی دخترک خوابیده در گوشه اتاق که خود را جمع کرده است می اندازدو میگوید مرد هوا سرد است شعله را کم نکن ..مرد به زن چشم غره می رود وبا صدایی خشم الود وکمی بلند می

ادامه مطلب  

خونه  

من دلم برای این پنجره ها تنگ میشه
انگاری آدم تو آسموناس 
تا ته هر چیزی رو، هر موقعی از روز، میشه دید.
صبح؛ تاریک و روشن آسمون.
ظهر؛ ابرای کپل و سفید که لم دادن ...
غروب؛ آفتاب نارنجی که خودشو میکشه پشت خونه های خشکِ سیمانی
شب، ماه رو میشه چید...
الانم میتونی تو خونه باشیو برفو بغل کنی.
 
من دلم برا این پنجره ها تنگ میشه ...

ادامه مطلب  

{nothing}  

همه چی خوب میشه
من خوب میشم...
هوای تهران پاک میشه
تو خوب میشی...
گلدونا گل میدن
اون پریوشای حساس بالاخره گل میدن
و اون رزای قرمز خشک شده
اصلا شاید بارونم اومد
از اون بارونای لطیفی که میخوره به شمعدونیای پشت پنجره؟
که فقط کافیه پنجره رو باز کنی تا بوی عشق فضای اتاقو پر کنه؟
از اون بارونا:)

ادامه مطلب  

پنجره ها...  

 
پنجره های این خانه
دریچه های غار تنهایی من اند..
 این روز های بارانی شهر
شبیه خفاش خسته ای، به نهایت تاریکی غار پناه می برم
 
چکه کردن های تصاعدی خاطرات ...لحظه ای امان نمی دهد
تنهایی مفرطی که تمام نمیشود
 هرچقدر که نفس کشیدنمان را مصرف میکنیم 
از پس قاب شیشه ای دیوار ها
نگاهم را می ریزم توی خیابان: 
در چشم های مرد جوانی عشق بی حساب می بارد 
اما 
دختری چتر بی تفاوتی اش را محکم تر از قبل میچسبد
 قلب های قرمز ترک خورده ای

ادامه مطلب  

تصاویری از صدها درب و پنجره در سراسر جهان توسط عکاس آندره ویسنته  

تصاویری از صدها درب و پنجره در سراسر جهان توسط عکاس آندره ویسنته
صدها درب و پنجره در سراسر جهان توسط عکاس آندره ویسنته ؛ عکاس آندره ویسنته گونکالوس آخرین پروژه خود را منتشر کرده است. “درب‌های جهان” که هزاران درب از شهرهای مختلف جهان را گرد آورده است. آندره اخیرا مجموعه عکسی از هزاران پنجره ارائه داده است تحت عنوان که علاقه او را به این موضوع نشان می‌دهد که یک عنصر کوچک معماری چیزهای زیادی درباره ساکنان آن و حس بشری امنیت بیان می‌کند.
در

ادامه مطلب  

 

با من از خاطره های ترِ باران می گفت
این بهاری که از آغوشِ زمستان می گفت
سوز پاییز به هر پنجره ای سر می زد
سوز پاییز که از غربتِ انسان می گفت
شعر می آمد واحساس به هم ریخته را
شاعر شب زده با وزنِ پریشان می گفت
ساحل سرد نگاهش به دلم رحم نکرد
او که هر بوسه اش از هیبت توفان می گفت
هر چه در سینه ی خود داشت برایم رو کرد
و چه با لذت از آن آتش پنهان می گفت
گرچه از آینه ها هیچ نصیبی نگرفت
از( صدای سخن عشق) فراوان می گفت
000من کجا وتو کجا ؟ پنجره ای نیست که نیست
دل

ادامه مطلب  

 

دلم از خاكسترى گرفته ...
مى شد اگرمى رفتم به دروازه صبح دو مشتم را پر از نور مى نمودم و بر مى گشتم با سوغات هاى سبز و آبى از پنجره و آیینه غبار مى زدودم دستانم را آشیانه مى ساختم و بر درختان چراغ مى آویختم مى شد اگرسفره مى چیدم از جنس عاطفه
همه روز را لبخند مى بافتم در دل جاده هاو همه ى شهر را دعوت مى كردم به تماشاى غروب تا لطف آفتاب را در حقِ ستاره ها تماشا كنندشب فرا مى خواندم تمام پنجره ها را تا وسعتِ آغوشِ زمین را براى سیاهیى ببینند
با مه

ادامه مطلب  

دوزخ است آن خانه کان بی‌روزن است  

اتاقی که رزرو کرده بودم نیم‌بها بود. چون پنجره نداشت. اما برای من که قرار بود فقط سه روز استکهلم باشم چندان مهم نبود که این مدت کوتاه را بدون پنجره سپری کنم. در عوض هزینهء سفرم کمتر می‌شد و برای من که آن زمان دانشجو بودم این پول اهمیت زیادی داشت. تازه قرار بود تمام روز در محل برگزاری کنفرانس باشم و فقط برای خواب به هتل بروم. برای آدم خسته و خواب‌آلوده هم داشتن یا نداشتن پنجره چه اهمیتی داشت؟ خوشحال از این معاملهء پرسود کلید را از مسئول پذیرش

ادامه مطلب  

شر شر باران وهمدردی  

اگر در را باز میگذاشتم همه چیز سرازیر می شد 
نا چار سرم را به پنجره چسباندم آنقدر بینی خود را فشار دادم که فکر کردم صورت چماله شده  و خیسم  از پنجره رد شده و... 
میخواستم با آسمان همدردی کنم اما بیشتر از این نمیتوانستم در
میخواستم فریاد بزنم 
فریاد بزنم 
 و ادامه دهم حتی اگر یک حرف حساب هم از آن معلوم نبود. 
 

ادامه مطلب  

اولین برف  

میگن داره برف میاد. هنوز سرمو از زیر لحاف درنیاوردم و انقدر تنبلم که به دیدن برف از پنجره کوچبک گوشیم اکتفا میکنم و پنجره سه متری اتاق با برگهای پهن و.زرد انجیر و شاخه های خشک و بلند گردو ی پشتش رو بیخیال میشم.میتونم تصور کنم پریدن گنجشکهای کوچیک رو.از این شاخه به اون شاخه و نوک زدن به انجیرهای باقیمونده روی درخت پیررو
میتونم تصور کنم نگاه عمیق عمه رو به باغچه و لبخند روی صورت چروکیده ش رو
میتونم اشرف رو.با قد کوتاهش ببینم که شاخه ها رو پایین م

ادامه مطلب  

نه  

شش و نیم صبح است. عجیب بیدارم. کل شب را قریب ده بار بیدار شدم و گوشی ام را چک کرده ام، زنگی، پیامی، ولی خبری نبود. سردرد بدخوابی کلافه ام کرده، خواب های پریشانم به یادم می آیند، تو در تمامشان بوده ای. کلافه تر می شوم. بی اختیار گوشی را برای بار چندم چک میکنم. یعنی نمی خواهی حرفی بزنی؟ ظاهرا که نمی خواهی. 
پنجره باز است. سوز سردی می آید. می روم و رو انداز نازنین را مرتب می کنم، سرما نخورد. فکر تو دارد دیوانه ام می کند. نمی دانم چطور می توانم تحمل کنم.

ادامه مطلب  

 

یبار قول داده بودی بیای
کی بود؟!
تولد من بود که قول دادی بیای
قول دادی و نیومدی
تولدته
من اینجا کیک میپزم
چشمهامو میبندم
شمعهای کیک میذارم
تو شمعهای کیکت رو فوت میکنی
و میشنوی تولدت مبارک
پنجره بهم میخوره
چشمهامو باز میکنم
از لای پنجره باد میاد....
 
+ تولدت مبارک رو فقط میشه با یه نگاه گفت حتی بدون اون جمله.... 

ادامه مطلب  

برف بازی از پشت پنجره  

چقدر زیباست برف بازی توی برفای پاک و سفید
درست کردن گلوله های برف و پرتاب کردن اونا به سمت عشقت
امروز از توی حیاط بهم گلوله برف پرت کردی.
منم همون گلوله ها رو از لای میله های پنجره بهت پرت کردم
خیلی چسبید
حس خیلی خوبی بود
به امید خدا برف بازی با هم توی برفا روی زمین خدا.
 
دوستت دارم مرد من.

ادامه مطلب  

حماقت  

از سوراخ کوچک روی در طنابی آویزان است.آن را می کشم و در باز می شود.یاد خانه ی کودکی های خود می افتم.یک روز خانه ی ما هم زحمت قفل و کلید نداشت.سیم دل در را که می کشیدی در خانه باز می شد.قسمتی از حیاط خانه محل رفت و آمد همسایه ی دیوار به دیوار بود.در کوچکی خانه ی آنها را به خانه ی ما وصل کرده بود و این وصل شدنها همچنان ادامه داشت تا به کوچه ی آن سوی خانه ها می رسیدی.وارد خانه می شوم.اتاقهای گلی دورتادور حیاط با در و پنجره های فلزی خودنمایی می کند.در و پ

ادامه مطلب  

پنجره آلومینیومی-درب و پنجره آلومینیومی-پنجره آلومینیومی ترمال برک&سکو ایران  

پنجره آلومینیومی-پنجره آلومینیومی ترمال برک-شرکت سکو ایران
فروش پنجره آلومینیومی-پنجره آلومینیومی ترمال برک
*پروفیل آلومینیومی ترمال برک OBAL -سری 55.ساخت ترکیه
*کیفیت عالی+بسیار زیبا+گارانتی+ خدمات پس از فروش
*تنوع رنگ و طرح
*یراق آلات ساخت کشور آلمان و ترکیه

ادامه مطلب  

زندگی  

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، سهم تو از این دنیاست
زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی  با   ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت  با   ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور
 در نبندیم

ادامه مطلب  

شعر  

 
عاشقم،
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی
تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی
بنشستیم.
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشم ِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی  دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب،
تو را تنگ در آغوش بگیرم.
 

ادامه مطلب  

توصیه هایی پیرامون شرایط صحیح استفاده از برق  

1 . استفاده هر چه بیشتر از نور خورشید ( روشنایی طبیعی روز )
2 .  استفاده از پرده های نازک
3 . پاکیزه نگه داشتن شیشه های پنجره ها برای عبور نور طبیعی 
4 . چیدن وسایل در اتاق به گونه ای که بازدارنده نور روز نباشند
5 . با استفاده از پنجره های بلند و شیشه ای در دیوارهای اتاق های اداری و مانند آن می توانفضاهای میانی ساختمان را از روشنایی کافی برخوردار کرد
6 . کاربرد صحیح لامپ های فلورسنت
7 . استفاده کمتر و سنجیده تر از لامپ های رشته ای
8 . استفاده از روش های پر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
تبلیغات
ورود به کانال تلگرام